تبليغاتX
آنجا که پیاده رو پایان می یابد... -

مامان و خدا    

خدا به ما انگشت داده مامان ميگه با چنگال بخور .

خدا به ما صدا داده مامان ميگه جيغ و داد نكن .

مامان ميگه كلم بخور ، غلات بخور ، هويج بخور .

اما خدا به ما دل داده و بستني شكلاتي !

اما خدا به ما انگشت داده مامان ميگه از دستمال استفاده كن

خدا به ما چاله ي آب داده مامان ميگه شالاپ شلوپ نكن !

مامان ميگه ساكت باش بابا خوابه

اما خدا داده به ما در سطل آشغال آهني كه باهاش صدا درآريم

خدا به ما انگشت داده مامان ميگه دستكش دستت كن

خدا به ما باران داده مامان ميگه خيس نشي

باز مامان ميگه مواظب باشم به آن سگ ناز و غريبه كه خدا براي ناز كردن به ما داده نزديك نشم

خدا به ما انگشت داده ، مامان ميگه برو بشورشون

اما خدا به ما جا زغالي داده و تن هاي كثيف و قشنگ

و مامان صبح تا شب مي گه  نكن و بكن .

حالا با اينكه من باهوش نيستم اينقدرها

 حتم دارم يا مامان اشتباه ميكنه يا خدا............!

 

.

.

.

       مهم اين نيست كه تو چي فكر ميكني يا من چي فكر مي كنم يا ما دوست داريم چه طوري زندگي كنيم و خودمون را به چيز هايي سرگرم كنيم تا بتونيم هم راحت................................................. آخرش اينكه خواستن توانستن نيست !

پس يادت باشه كه چي بهت گفتم هميشه بكوش كارت را مطابق قانون انجام بدي تا مردم تو را آدم خوب خطاب كنند حتي اگر كثيف تريني (چه قدر منصفانه)!

راستي اگه ميشه دهن دلتو ببند چون هر وقت خواستي نمي توني به خواستش گوش كني . مي دوني چرا؟؟؟؟؟؟؟       

                                                                                                        

                                        چون مهم هنجارها و قوانين است كه بايد اجرا شود !                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط بهاره.(آدم یخی)  |