دل درد هاي.....!
سه شنبه شب راس ساعت 23:37 مثل بقيه ي روزهاي تكراري بدون هيچ برنامه ريزي اين مطالب نوشته شد . مدت
طولاني حتي سراغ اينترنت و وبلاگ وآ پ كردن و نظر دادن و .... نيامدم ، وقت زياد بود خيلي هم زياد اما ، ؟ بگذريم !
شكر خدا امتحانات هم سپري شد و راحت شدم البته مربوط به دي ماه بود كه تاريخ مصرفش هم گذشته بهتره در
مورد اين هم حرف نزنم ولي حرف اصلي اين نيست مطمئن هستم كه ريا نمي شه !
برگه احضاري ، بي احترامي ، دادو فرياد ،فحش و چرت و پرت ، كتك ،سياه و كبود شدن ، پاره شدن لباس جديد كه از
دست فروش سركوچه با هزار التماس قسطي خريده شده ، همين ؟ : اين قدر احمقي كه اين كلام بايد از دهنت بيرون بياد درك نمي كني اين خودش كلي حرفه .
اما نهايت مبهمي را داره ... درسته! اما وقتي ازش پرسيدم چرا احضارم كردي چرا كتكم زدي؟ مگه كاري كردم ؟ ؟ چيزي
گفتم يا از حريم مقررات پيشتر رفتم ؟ فقط با يك لحنه تلخ و تحقير آميز گفت همينه كه هست و من مات و مبهوت
ازكمال منطقي بودنش توي چشماش كه به مهربوني و همدردي شهرت داشت خيره شدم ، مي تونم قسم بخورم كه براي اولين بار بود مغزم كاملا از كار افتاده بود جز چشم چيزي نگفتم و او در كمال پرويي و بي شرمي كه براي خودش شجاعت و قدرت تفسير مي كرد خودكار در دست گرفت و منتظر نفر بعدي شد و من فهميدم كه چه قدر بي ارزش
شدم ......... احساس بدي بود و فقط بغض گلو قلقلكم مي داد و من سرانجام با آن همراه شدم !