.......گذشت
سال نو به همه ي دوستان عزيزم تبريك مي گم واسه ي من كه قطعا سال خوبي خواهد بود شك ندارم !!
اميدوارم شما هم سود ببريد و 86 خاطراتش را گذاشت و رفت مثل همه ي ما كه يك روزی می ریم
.
اگر سفر ميريد مخصوصا شيراز سلام من را به شيرازي هاي عزيز برسونيد به اصفهان ما هم سر بزنيد
خوشحال مي شيم ..
.
ايام نوروز وقت اينترنت و وبلاگ پيدا نمي شه پس تا بعد 13/1/87 خدانگهدار
ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان . بساطش را پهن كرده بود ،
فريب مي فروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو مي كردند و
هول مي زدند و بيشتر مي خواستند . توي بساطش همه چيز بود :
غرور ، حرص ، دروغ و خيانت ، جاه طلبي و قدرت . هر كس چيزي
مي خريد و در ازايش چيزي مي داد . بعضي ها تكه اي از قلبشان را
مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را . عده اي هم ايمان و آزادگي
را به مفت دو دستي تقديم شيطان مي كردند .
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم را مي داد . حالم را به هم
مي زد ، دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم .
انگار ذهنم را خواند ، موذيانه خنديد و پرسيد : من كاري با كسي ندارم
فقط گوشه اي بساطم را پهن كردم و آرام آرام نجوا مي كنم ، باور كن ، !
نه قيل و قال مي كنم .و كسي هم مجبور نمي كنم از من چيزي بخرد ،
خودت كه مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع مي شوند .
جوابش را ندادم ، آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت : البته تو با
اينها فرق داري تو زيركي و قلب كوچكت با خداست و همين چيزها آدم
را نجات مي ده . اينها ساده اند و گرسنه . به جاي فريب هر چيزي
مي خورند .
از شيطان بدم مي آمد ، اما حرف هايش شيرين بود . گذاشتم كه خوب
حرف بزند . و او هي گفت و گفت و گفت . ساعت ها كنار بساطش
نشستم . تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد . دور از چشم شيطان آن
را برداشتم و توي جيبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار يك بار هم كه شده
كسي چيزي از شيطان بدزدد . بگذار يك بار هم آن فريب بخورد .
به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم . توي آن اما جز
غرور چيزي ديگر نبود . جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي
اتاقم ريخت . فريب خورده بودم .
دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود . فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان
جا گذاشتم .تمام راه ، را دويدم و تمام راه را خدا خدا كردم مي خواستم
يقه ي نامردش را بگيرم ، عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم
را ازش پس بگيرم .
به ميدان رسيدم شيطان اما نبود .
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ، از ته دل. اشك هايم كه تمام شد
، بلند شدم ، آره بلند شدم تا بي دلي ام را از خود ببرم ، كه صدايي شنيدم
.صداي قلبم را . پس همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را
بوسيدم . به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود .
دل درد هاي.....!
سه شنبه شب راس ساعت 23:37 مثل بقيه ي روزهاي تكراري بدون هيچ برنامه ريزي اين مطالب نوشته شد . مدت
طولاني حتي سراغ اينترنت و وبلاگ وآ پ كردن و نظر دادن و .... نيامدم ، وقت زياد بود خيلي هم زياد اما ، ؟ بگذريم !
شكر خدا امتحانات هم سپري شد و راحت شدم البته مربوط به دي ماه بود كه تاريخ مصرفش هم گذشته بهتره در
مورد اين هم حرف نزنم ولي حرف اصلي اين نيست مطمئن هستم كه ريا نمي شه !
برگه احضاري ، بي احترامي ، دادو فرياد ،فحش و چرت و پرت ، كتك ،سياه و كبود شدن ، پاره شدن لباس جديد كه از
دست فروش سركوچه با هزار التماس قسطي خريده شده ، همين ؟ : اين قدر احمقي كه اين كلام بايد از دهنت بيرون بياد درك نمي كني اين خودش كلي حرفه .
اما نهايت مبهمي را داره ... درسته! اما وقتي ازش پرسيدم چرا احضارم كردي چرا كتكم زدي؟ مگه كاري كردم ؟ ؟ چيزي
گفتم يا از حريم مقررات پيشتر رفتم ؟ فقط با يك لحنه تلخ و تحقير آميز گفت همينه كه هست و من مات و مبهوت
ازكمال منطقي بودنش توي چشماش كه به مهربوني و همدردي شهرت داشت خيره شدم ، مي تونم قسم بخورم كه براي اولين بار بود مغزم كاملا از كار افتاده بود جز چشم چيزي نگفتم و او در كمال پرويي و بي شرمي كه براي خودش شجاعت و قدرت تفسير مي كرد خودكار در دست گرفت و منتظر نفر بعدي شد و من فهميدم كه چه قدر بي ارزش
شدم ......... احساس بدي بود و فقط بغض گلو قلقلكم مي داد و من سرانجام با آن همراه شدم !
شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري . اما من تو را خوب مي شناسم . ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي . و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم و تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم . خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود . نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد . راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند . يادت مي آيد ؟
گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش درمي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط مي گفت : همين كه پايتان به زمين برسد ، مي دانم چطور از راه به درتان كنم .
تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي . اما هميشه خواب زمين را مي ديدي .
آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي . و هميشه اين را به خدا مي گفتي . و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين كار را كردم ، بچه هاي د يگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد ... ! تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را ، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا ، ما گم شديم و خدا را هم گم كرديم .
...
دوست من ، هم بازي بهشتي ام ! نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ مي زند : از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است ، اگر گم شدي از اين راه بيا .
بلند شو . از دلت شروع كن
شايد ! شايد ! همديگر را دوباره پيدا كنيم ......
در جواني مي شنيدم كه در فلان شهر همه ي مردمان مطابق دستورات كتاب آسماني زندگي مي كنند .
گفتم ‹‹ من به آن شهر و دامان رحمتش پناه مي برم ›› شهر دور بود و من براي سفرم زاد راه بسيار با خود برداشتم . پس از چهل روز موفق به ديدن شهر شدم و در روز چهل و يكم قدم در آن گذاشتم . شگفتا !! همه ي ساكنان شهر فقط يك دست و يك چشم داشتند . حيران ما ندم و با خود گفتم : آيا مردمان شهري به اين مباركي بايد فقط يك دست و يك چشم داشته باشند ؟؟ آن گاه ديدم كه آنان هم در شگفت شده اند ، زيرا دو دست و دو چشم مرا با دقت نگاه مي كردند .
زماني كه با يكديگر غرق صحبت بودند
از آنان پرسيدم ‹‹ آيا به راستي آن همان شهر مباركي است كه مردمان آن مطابق دستورات كتاب آسماني عمل مي كنند .... به راستي گرامي اند ››
گفتند : آري همان شهر است . گفتم : پس چه به سر شما آمده است ؟ دست راست و چشم راستتان كجاست ؟ همه ي مردمان به هيجان آمدند و گفتند بيا و ببين پس مرا به معبد ميان شهر بردند . و در درون معبد توده اي از چشم و دست ديدم . همه خشكيده . گفتم اي واي كدام فاتح اين بلا را به سر شما آورده است ؟
يكي گفت : ما خود اين كار را كرده ايم خدا ما را بر شيطاني كه درون ما بود فاتح كرده است . آنگاه مرا به محراب هدايت كرد و همه در پي ما آمدند . آن مرد در بالاي معبد كتيبه اي را به من نشان داد و چنين خواند ‹‹اگر چشم راستت با تو بد كرد ، آن را بركن و دور بينداز زيرا به سود توست كه يكي از اعضايت از بين برود تا تمام تنت در دوزخ نافتد ، و اگر دست راستت با تو بد كرد آن را بركن زيرا اگر يكي از اعضايت را از دست دهي به از آن است كه تمام بدنت در دوزخ بسوزد .
آنگاه من مطلب را دريافتم رو به سوي همه ي مردمان نهادم و فرياد زدم ‹‹ از ميان شما مرد يا زني نيست كه دو دست يا دو چشم داشته باشد . آنگاه گفتند : نه يك تن هم نيست ، زيرا هيچ كس كامل و تمام نيست جز تو ، و اين هم به آن دليل است كه تو جواني و نمي تواني كتاب آسماني را بخواني و درك كني . هنگامي كه از معبد بيرون آمدم سريع از شهر مبارك گريختم چون من جوان نبودم و ميتوانستم كتاب آسماني را بخوانم .!
بالاخره مي ميري !
خب... مي بينم كه حسابي به خودت مي رسي
از خودت مراقبت مي كني
نيازهايت را برآورده مي كني
خوب گوش مي دي يا مي خوني ، درباره ي لاغري
تغذيه ، خواب ، و سم زدايي بدن ،
همين طور خريدن وسايلي كه مي گن به درد ورزش مي خوره
و گياهان دارويي براي تجديد قوا ، وقتي كه آسيب ببيني
صابون هايي كه تن را تميز مي كنن
افشانه هايي كه بوي بدن را از بين مي برند
زدن آمپولاي ايمني (واكسن ها)
اما يادت باشه كه بعد از همه ي اين ها
بالاخره قصه به پايان مي رسد ...
مي توني سيگارو ترك كني ، باز مي ميريي
دور مواد را خط بكشي ، بالاخره مي ميري
ميگساري هم نكني ، بالاخره مي ميري
از نوشيدن شراب صرف نظر كني و كيفور نشي
باز مي ميري ، بالاخره مي ميري ، دست آخر مي ميري
آخرش مي ميري ..
مي توني نرمش كردن را از سر بگيري اما وقتي موسيقي تمام شد مي ميري
خوش تيپ تر و تو دل برو تر باشي و همه آرزوي تورا داشته باشن ، اما آخرش مي ميري
حالا اگه حمام آفتاب هم نگيري و خيلي هم مايه دار نباشي اما آخرش مي ميري
با كفش هاي ريبوك وناك و آديداس مي توني تو آسمون ها سير كني و رو ابرا قدم بزني اما باز هم مي ميري
ازدواج كني و زوج خوشبختي بشي و به اوج برسي بالاخره مي ميري
به غرب ، اونجا كه هوا آفتابي است و از رطوبت خبري نيست نقل مكان كني و ته صد سال زندگي كني اما................ مي ميري
بالاخره و خواه ناخواه مي ميري ،
پس بهتره حالا كه زنده هستي و داري اين نوشته ها رو مي خوني
از زندگيت لذت ببري ، قبل از اينكه غزل خداحافظي را بخوني ،
چون بالاخره در آخر كار مي ميري .
دوستان .. چند نفر به من گفتند كه اين داستانك بالا وابستگي شديد من به اين دنياست و من دارم تبليغ خوشگذروني هاي اين دنيا را مي كنم (لذت هاي دنيوي ).............. چه قدر مسخره !!!!!!!!![]()
![]()
حالا اگه مي شه بنويسيت كه از مطلب بالا چه برداشتي كردين چون يا من اشتباه مي كنم يه اونا اگه اشكال از منه بايد خودمو اصلاح كنم .
در زندگي به دنبال فرصت باش نه امنيت . جاي قايق در بندرگاه امن است اما به مرور زمان كفه اش خواهد پوسيد .
شايد نخوانده باشيد ...
هنگامي كه مشكل خويش را به همسايه بازگو مي كنيد ، در واقع پاره اي از قلب خويش را بر او ظاهر
مي سازيد . اگر او روح بزرگي داشته باشد ، شما را مورد لطف خود قرار مي دهد و اگر روح كوچكي
داشته باشد ، شما را تحقير خواهد كرد .
- پيشرفت تنها بهبود گذشته ها نيست ، بلكه حركت به جلو و به سوي آينده است .
- انسان جنگلي گرسنه ، ميوه را از درختي مي چيند و مي خورد و انسان متمدن گرسنه ،ميوه را
از فردي مي خرد كه او نيز آن را از فردي كه آن را چيده ، خريده است .
- هنر گامي است از جهان ظاهر به سوي جهان غيب !
- چشم انسان همچون ذره بين است كه زمين را بزرگتر از آنچه هست به او نشان مي دهد .
- من حذر مي كنم از كساني كه بي شرمي را شجاعت مي دانند و نرمي و مهرباني را ترس ، و از
كساني كه پرحرفي را دانايي و سكوت را ناداني مي پندارند .
- به من مي گويند : اگر ديدي برده اي به خواب رفته است ، بيدارش نكنيد شايد آزادي را در
خواب ببيند و ...... من به آنها مي گويم : اگر ديديد برده اي به خواب رفته بيدارش كنيد و
آزادي را برايش شرح دهيد .
- تناقض گويي حاكي از مقداري هوشمندي است .
- رودخانه راه خود را به سوي دريا مي پيمايد ، خواه چرخ آسياب شكسته باشد ، خواه نشكسته
باشد .
- هر قدر خوشي يا اندوه شما بزرگتر باشد ، دنيا در نگاهتان كوچكتر جلوه مي كند .
- من از نفرت به عنوان سلاحي براي دفاع از خويش استفاده مي كنم . اگر توانمند بودم هرگز
به اين نوع سلاح محتاج نبودم !.
- در ميان مردم ، قاتلاني وجود دارند كه هرگز مرتكب قتل
نشده اند ، دزداني هستند كه هرگز چيزي را ندزديده اند و
دروغگوياني كه جز حقيقت چيزي بر زبان نرانده اند.
- بر حذر دار مرا از حكمتي كه گريستن در آن نيست و از فلسفه اي كه خنده در آن نيست و
بزرگ منشي كه در مقابل كودكان زانو نمي زند!!!!!!.
- زندگي ، تنها شوخي و تفريح نيست ؛ زندگي خواست و اراده است .
- بزرگي به مقام والا نيست ؛ بزرگي شايسته كسي است كه از مقام گريزان است .
- نه هر كه در بند زنجير باشد ؛ اسير و فرمانبردار است ، گاه قفل و زنجيري از گردنبندي
ارجمند تراست .
- بهشت از توبه و ندامت حاصل نگردد ؛ بهشت در قلب پاك است .
- دوزخ ، شكنجه و عذاب نيست ، دوزخ در قلب خالي است .
- كمال ، تنها به پاكي روح نيست ؛ شايد در گناه فضيلتي باشد .
- اي بزرگ هوشمند و آگاه ! كه نهان و آشكاري در جهان و از براي جهان ، تو مي تواني فرياد
مرا بشنوي ، زيرا تو در جان من هستي و مي تواني مرا ببيني ، چه ، تو بر همه چيز بينا هستي . از
تو مي خواهم كه در جان من بذري از حكمت خود بيفشاني تا نو نهالي در جنگل تو برويد و از ميوه
ات به ما ببخشايد . آمين!!
سلام دوستان اين مطالب بالا را از كتاب آيينه هاي روح (جبران خليل جبران )
نوشتم به نظر من خيلي قشنگه اكه دوست داشتيدكتابشو تهيه كنيد و
بخونيد . .
-
-
خسته نباشين...
بعضي وقتا سلام نكردن هم حال و هواي خودشو داره (البته اگه طعمشو چشيده باشين ) شيرين هستش اما 1 كمي هم بد مزه !
اين روزا خيلي تلخ ميگذره مخصوصا اگه دوست 5 سالت تو كما بشه !
آپ شدم بگم اگه وقت دارين واسش دعا كنيد
ممنون .
لاك پشت به ني لبك گفت : مي خواي از تو جدا شم ؟ از پيش تو به فرسنگها بروم ؟
ني لبك : نظري ندارم
لاك پشت : من تو را خيلي دوست دارم اما مثل اينكه تو ......
ني لبك : خوب؟
لاك پشت : من مي رم اما موقت وقتي دلت برام تنگ شد دعا مي كني كه پيشت برگردم آن وقت هيچ وقت ازت جدا نمي شم
ني لبك فقط سكوت كرد
پس لاك پشت با چشم هاي گريان خزيد و رفت و هرگز بازنگشت !
مامان و خدا
خدا به ما انگشت داده مامان ميگه با چنگال بخور .
خدا به ما صدا داده مامان ميگه جيغ و داد نكن .
مامان ميگه كلم بخور ، غلات بخور ، هويج بخور .
اما خدا به ما دل داده و بستني شكلاتي !
اما خدا به ما انگشت داده مامان ميگه از دستمال استفاده كن
خدا به ما چاله ي آب داده مامان ميگه شالاپ شلوپ نكن !
مامان ميگه ساكت باش بابا خوابه
اما خدا داده به ما در سطل آشغال آهني كه باهاش صدا درآريم
خدا به ما انگشت داده مامان ميگه دستكش دستت كن
خدا به ما باران داده مامان ميگه خيس نشي
باز مامان ميگه مواظب باشم به آن سگ ناز و غريبه كه خدا براي ناز كردن به ما داده نزديك نشم
خدا به ما انگشت داده ، مامان ميگه برو بشورشون
اما خدا به ما جا زغالي داده و تن هاي كثيف و قشنگ
و مامان صبح تا شب مي گه نكن و بكن .
حالا با اينكه من باهوش نيستم اينقدرها
حتم دارم يا مامان اشتباه ميكنه يا خدا............!
.
.
.
مهم اين نيست كه تو چي فكر ميكني يا من چي فكر مي كنم يا ما دوست داريم چه طوري زندگي كنيم و خودمون را به چيز هايي سرگرم كنيم تا بتونيم هم راحت................................................. آخرش اينكه خواستن توانستن نيست !
پس يادت باشه كه چي بهت گفتم هميشه بكوش كارت را مطابق قانون انجام بدي تا مردم تو را آدم خوب خطاب كنند حتي اگر كثيف تريني (چه قدر منصفانه)!
راستي اگه ميشه دهن دلتو ببند چون هر وقت خواستي نمي توني به خواستش گوش كني . مي دوني چرا؟؟؟؟؟؟؟
چون مهم هنجارها و قوانين است كه بايد اجرا شود !
سلام عزيزان ....
ناراحت نشين اگه همه ي شعرهاي سيلورستاين را مي نويسم واسه اينه كه يكي از شخصيت هايي كه من خيلي مي تونم دوستشون داشته باشم بر خلاف خيلي هاي ديگه كه قبولش ندارن ............ به هر حال هر كسي 1 سليقه اي داره!
راستي تا يادم نرفته ممنون از همتون كه نظر دادييييييييييييييييييين مخصوصا آذين جون كه خيلي بهم كمك كرد .